محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى

304

آثار عجم ( فارسى )

است مكرّرا ؛ امّا فرقى كه دارد ، در بعض جاها ؛ سر آن حيوان چون سر شير است و بعض جاها سرش مانند سر گاو است و بال ندارد و بعض جاها ، سرى همچون سر مرغ دارد ؛ امّا در جايى كه سرش چون سر مرغ است ، به جاى شاخ در پيشانى ، كاكل دارد و به جاى دم عقربى ، پرهايى مثل دمبالهء مرغ . به هر حال نمىتوان فهميد كه اين چه صورت است و اين چه حكايت ؛ مگر اينكه اهل يوروپ اين اشكال را سفنكس نامند - كه پيش از اين مسطور داشتيم - و اين قسم اشكال را به زبان يونانى ، متالوجيا « 1 » نامند و گويند آنها را فقط محض تماشا ساخته‌اند ؛ و اين مطلب مرقوم گرديد . وقتى از اوقات به خاطر دارم كه بعض از اهل ذوق و حكمت و عرفان مىگفتند اين صورت ، برزخ عقاب « 2 » ( به كسر عين ) است ؛ يا برزخ نفس ذميمهء شوم است . چنين نموده كه آن نفس را بايد اينطور كشت كه من مىكشم و بعض ديگر از مورّخين در كتابش كه به طبع هم رسيده - نوشته است آن حيوان هيكل ربّ النّوع است و آن ربّ النّوعى كه حكما قائل هستند ، همين است . شخص عالم باخبر ، هر آينه ملتفت مىشود كه اين حرف صاحب آن كتاب ، خيلى سخيف « 3 » است ؛ زيرا كه مىگويد « صورت ربّ النّوع است مطلق » ديگر نمىگويد ربّ چه نوعى از انواع است و نسبتش به چه چيز است . به قول حكما ، هر نوعى از انواع را در عالم ربّى است ؛ مثلا انسان را ربّ النّوعى است و شير را ربّ النّوعى ، گوسفند را ربّ النّوعى ، پشّه را ربّ النّوعى ، هر نوع درخت را ربّ النّوعى و هكذا . و آنهايى [ 174 f ] كه قائل به ارباب انواعند ، آنها را مثل « 4 » افلاطونى نيز خوانند ؛ از جمله صدر المتألّهين شيرازى - قدس سرّه - در كتاب اسفار و غير آن ، در اين مطلب ، پايى افشرده و اصرارى نموده ، در وجود ارباب انواع ؛ و حكماى اشراقيين همچنين‌اند ؛ امّا مشّائين ، قائل به اين مطلب نيستند . خلاصه ، در صورتى كه قائل به ارباب انواع باشيم ، آن حيوان مذكور ، ربّ چه نوعى از انواع است و آن كسى كه نوشته صورت ربّ النّوع است ، چرا نگفته ربّ فلان نوع است كه مطلق ذكر كرده ؟ كلامى در ربّ النّوع از قول حكما و غير آنها : بدان كه حكماى اشراقيين « 5 » ، عقول را كه جواهر مجرّدهء غير محتاجه به مادّه و بدنند ، بر 2 قسم كنند ؛ قسمى را قواهر طوليّه

--> ( 1 ) . به فتح ميم و تاء قرشت و الف و لام و واو و جيم مكسوره و ياء حطّى و الف در آخر است . ( 2 ) . بالكسر ؛ در پى كردن و عذاب و شكنجه نمودن . ( 3 ) . سخيف از كلام ، سبك و خفيف و بىمعنى و بىمغز است . ( 4 ) . به ضمّتين است . ( 5 ) . ذكر طايفهء اشراقيين و مشّائين ، در شرح حال افلاطون ، به حاشيهء كتاب مسطور گرديده [ است ] .